با حاج آقا ابوترابی کاملاً آشنا شده بودم. با هم ورزش می کردیم. حاجی
واقعاً ورزشکار بود. اگر مسابقه ی دو می گذاشتیم، او برنده می شد؛ با این
حال، رعایت حال ما را می کرد. رفتار حاجی برای اینکه همه ورزش کنند، خیلی
موثر بود. بچّه ها با حاجی ورزش می کردند، پا روی پای حاجی می گذاشتند؛
برای اینکه ورزش های گوناگون انجام بشود و گاهی طوری می شد که من می گفتم:
" بی انصاف ها حاجی را کشتید!"
حاجی هم با خونسردی می گفت: "آقا مرتضی اشکالی ندارد."
یک روز، یکی از بچّه ها پرسید: "مرتضی شمالی، شما هستید؟"
گفتم: "نه اصلیت من تهرانی است."
بعد از آن، به مرتضی تهرانی معروف شدم.
حدود 23 ماه دراین اردوگاه بودیم و گاهی هم با عراقی ها درگیر می شدیم که
با وجود حاجی، درگیری ها بدون خشونت فیصله پیدا می کرد. صحبت های حاجی نه
تنها در بچّه ها که در عراقی ها هم اثر می کرد و اگر حاجی و اثرات سخنان او
نبود و عراقی ها با همان رفتار وحشیانه با ما برخورد می کردند، تا حالا
کسی زنده نمی ماند.
منبع:سایت جامع آزادگان